کد خبر : 3762
تاریخ انتشار : یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۴ - ۰:۲۶
-

برگی از آزادگی/ بازگشت پرستوها

مریم ستوده

روز رهایی/ خاطره‌ای از آخرین روز اسارت آزادگان سرافراز

روز رهایی/ خاطره‌ای از آخرین روز اسارت آزادگان سرافراز
بیست و ششم تیرماه یادآور رهایی آزادگان از خفقان جبرآلود رژیم بعث و سلول ها و اردوگاه های وحشت پر از درد است، روز رهایی و روزی که لبخند دوباره بر لبه ایشان متولد شد.

به گزارش رخداد جنوب، یست وششم مرداد، روز آزادی اسرا، یاد آور روزهای شیرینی است که آزادگان سرافراز میهنمان پس از سالها تحمل شکنجه و دوری از وطن در زندانهای رژیم بعث عراق به امید رهایی، شب را تا صبح نخوابیدند و….

نـوازالله دهقانی یکی از یادگاران سالهای عشق و حماسه، از اهالی دشمن زیاری ممسنی، در یادداشتی خاطره آخرین روز اسارت را چنین بازنوشت کرد:

فضایِ سنگینی توآم با سکوت بر اردوگاه حاکم بود.خورشید بر بالایِ اردوگاه چنان بال انداخته و عمود می تابید که هیچ کس را یارایِ ایستادن در زیر آفتابِ داغ وسوزانش نبود .

دیری نپایید که زمزمه ی پذیرش قطعنامه ی ۵۹۸ در اردوگاه چون باد وبرق ‍ دهان به دهان و سالن به سالن پیچید .

همهمه ی عجیبی برپابود.چهره های سرد امّا خندان، گاه بی صدا، وگاه متفکرانه ی بچه ها ولوله به جان همه انداخته بود .

سرهنگ حَمود مسئول اردوگاه درحالیکه چوب دستی اش را این دست و آن دست می کرد ، و محافظینش به شدت از او مراقبت می کردند در حلقه ی محافظین بعثی اش وارد اردوگاه شد .

تبسمی ملیح در زیر سبیلِ پرپشتِ جوگندمی اش لبانِ سیاهش را برای لحظه ای نمایان کرد و دوباره خشم کردو اَبرو درهم کشید .

نزدیکتر که رسید، یک نخ سیگار برگ کوبایی را زیر لب گذاشت و با فندکِ زردِ طلایی اش آنرا روشن کرد.

سیگار گُر گرفت و دلِ اسرا بیشتر، بوی توتون تندی محوطه ی اردوگاه را پر کرده بود .

سوتِ آزادباشِ ارشد سیه چُرده لاغر اندام آسایشگاه ، نوید بخش دیدن دوباره ی آسمان نیلی و استشمام هوایی تازه بود .

امروز امّا ، آغاز مرحله ای تازه از دوران سیاهِ چند ساله ی اسارت بود که می رفت تا ورق را عوض کند و….

روزی که شاید اینبار بی هدف آغاز نشده و قرار است کلافِ در هم پیچیده ی آشفتگی و غم را امید به گشایشش باشد.

سرهنگ حمود که گاهی با قنداق کُلتِ کمری ماگاروف روسی اش وَرمی رفت وسبک وسنگینش می کرد ، با چشمان درشتش به گوشه ی آسایشگاه که اسرا چَنبره زده بودند زُل زده ویکریز به سر تا پای نحیف و رنجور آنها نگاه می کرد .

صدایِ بلند گوی اردوگاه در حالیکه مترجم را فرا می خواند خونهای خفته در رگهای احساسات اسرا را به جریان انداخت و التهاب مشکوکی
می رفت تا آرامش نسبی این چند روز گذشته را از آنها بگیرد.

صدای چکمه های سربازان عراقیِ در حال رژه ، فضای اردوگاه را پُر کرده بود.
قطره های عرق از سر و صورت اسرا سرازیر بود وبخشی از آن نیز با قطرات اشکهای بی صدایی که برگونه های اسخوانی یشان می غلتید ، یکی می شد وبرکاشیِ کفِ آسایشگاه می افتاد تا رَدی از مظلومیت آنان درسلولهای تنگ وتاریک اردوگاه به یادگار بماند و بخشی نیز درلابلای چین و چروک صورتِ سالخورده ها گم می شد .

صدایی بَم و خشن از بلندگوی اردوگاه مترجم را صدا میزد
که دلهره و اضطرابِ اسرا را دوچندان کرده بود. زمان به کُندی می گذشت

این بار اسرا با شنیدن صدای مسئول صلیب سرخ به خود آمدند وکنجکاوی یشان بیشترشد .

کلمات گُنگ و نامفهومی که نماینده ی صلیب سرخ بر زبان جاری میکرد نقطه ی عطفی در زندگی اسرابود .

انگار که زمان را به میله های آهنین سلولهای اردگاه گره زده و مهارش کرده بودند.
زمان برای اسرا متوقف شده بود. نه چیزی می شنیدند ونه جایی را می دیدند.
گویی روزنه ی امید سوسو کنان با اشعه ی خورشید در هم آمیخته و از پشت میله های اردوگاه با تمام وجود بر تنِ نحیف و رنجور اسرا چون نیزه ای دردناک می تابید.

با این حال امّا.،
شادی تمام وجودشان را پُر کرده بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند .

سرهنگ حمود تَه سیگارش را زیر چکمه ی سیاه وبراق افسری اش ِلِه کرد و در حالیکه کلماتی را بین فارسی و عربی بلغور می کرد ، با اشاره ی چوب دستی اش به اسرا فهماند که به صف شوند .

در حالیکه که آماده ی به صف شدن بودند صدای بلندگوهایی که خبر پذیرش قطعنامه از سوی ایران را پخش می کرد ، تن نیمه جان و رنجورشان را جانی دوباره بخشید و خنده را بر لبان خشکیده شان نشاند و بی اختیار دو دستشان را به آسمان بلند کردند و در حالیکه شوری اشکان را مزمزه
می کردند ، دل ریش وپریششان را روانه ی وطن کردند و ……
پایان پیام/۴۹۰۵

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.